گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و هشتم :
- فردا قرار بذاریم یه جا، حضوری تعریف کن چی شده. ولی نه مثل حسین با سانسور. سیر تا پیاز.
بعد از چند ثانیه مکث موافقت میکند. اجازه نمیدهم برای چنین قراری، جایی دم دستی مانند خانهی ما را انتخاب کند. میخواهم در این قرار با خود وحید تنها باشم.
- میگم... من فردا میرم کلاس. مجسمهسازی دارم. ساعت دو تموم میشه. بیا دنبالم. یه بخشی از راهو پیاده برمیگردیم. همونجا تعریف کن... دیگه کافهÛ

لطفا صبر کنید...

آنههه
0واااای منم عاشق چنار های خیابون ولیعصرم...ما چقد شباهت داریم😍😍